مسافرت شمال....
سلام گلم از اینکه بازم تاخیر داشتیم شرمنده آخه از موقعی که از شمال برگشتیم یه سرماخردگی شدید گرفتیم که خیلی بد بود مامان و پسر اصلا نای نشستن هم نداشتیم خدارو شکر امروز هر دو بهتریم .... خوب حالا بریم سراغ خاطرات مسافرتمون جونم برات قضیه مسافرتمون اینجوری شد که عروسیه خواهر شوهر عمه مهدیه بود و ماروهم دعوت کرده بودن تو یکی از شهرای خیلی با صفا تو شمال ماهم گفتیم ما که این همه راه رو میریم برنامه ریزی کنیم یه هفته بریم که با یه تیر دو نشان بزنیم هم به عروسی برسیم هم از آب و هوا و طبعتش استفاده کنیم ولی بابایی نتونست از شرکت مرخصی بگیره چون یه هفته دیگه خیلی زیاده منم اولش به خاطر بابا نمی خواستم برم ولی همسری عزیزم گفت شما برید و حال و ه...
نویسنده :
مامان علی(نازی)
3:19










